علی (ع)، تنها تر شده است

شب، عمیق شده است. وقت آن است که جنازه را به ‏سوی بقیع حرکت دهند.
 
کودکان، غریبانه به دنبال تابوت می‏ دوند. پدر سفارش کرده که بی‏ صدا بگریند.
 
مبادا اهل مدینه ـ همان‏ ها که تو اجازه حضور در تشییع خود را به آنان نداده ‏ای
 
ـ بیدار شوند و... 

دشوارترین هنگامه هستی فرا می ‏رسد. 

علی (ع) در قبر داخل می‏شود. با خاک، با خدا چه می‏ گوید؟؟
 
هیچ‏کس نمی‏فهمد جز تو: «پروردگارا! مردمان از او بریدند. پس تو با او پیوند کن!»
 
اگر کسی علی (ع) را پیش از این دیده باشد، اینک که از قبر تو
 
بیرون می ‏آید؛ دیگر او را نخواهد شناخت.

اینجاست که تنهایی خود را امضا  کرده است!

علی (ع) به مزار بی نشانت خیره مانده و عالم به علی (ع)

علی (ع) به خانه برمی گردد

با غربتی که هیچکس جز تو ارتفاعش را درک نکرد

ذوالفقار را در نیام فرو می برد و خود به نیام خانه بر می گردد

اما به راستی کدام خانه ؟؟!!

مگر علی (ع) بی فاطمه (س) خانه دارد؟!

این سوالی است که آفرینش از پاسخ به آن

ناتوان است......